کاش‌کوله‌ام

تا به خودم بیایم پسرک فال مرا برده بود! با این سرعت کجا رفت؟ تنها صدایِ پسرک که خیالاتم را گسست، مانده بود: "آقا فال نمی‌خواهی؟ آقا تو رو خدا..." و صدایی دیگر از درون که سرزنشم می‌کرد: "چرا نشسته‌ای؟ فال تو را برد!"
نمی‌توانستم منتظر بمانم که شاید دوباره بیاید و از کنارم بگذرد. از سرگردی که کنارم نشسته بود درباره پسرک فال فروش پرسیدم. پسرک در ایستگاه قبلی پیاده شده بود. بلند شدم و جایم را به پیرمردی که نمی‌دانم از کی آنجا ایستاده بود دادم، باید پسرک را پیدا می‌کردم.
از بازرس بلیت ایستگاهی که پسرک آنجا پیاده شده بود درباره پسرک فال‌فروش سوال کردم. گفت: "دقایقی پیش پسرکی فال‌فروش اینجا آمد و از من خواست فال بخرم. من که به این جور چیزها اعتقادی ندارم! آدرس پارک أن‌طرف خیابان را به او دادم. آنجا حتما جوانان عاشقی پیدا می‌شوند که از او فال بخرند!"
حرف‌های مرد بازرس مرا به شک انداخت. ولی نه! مگر فقط آدم‌های عاشق فال می‌خرند؟ باید پسرک را پیدا می‌کردم.
توی پارک به این بزرگی چگونه پسرک را پیدا کنم؟ از چند نفری درباره او پرسیدم. همه آنها پسرک فال‌فروش را دیده بودند ولی هر کدام سمتی را نشانم می‌دادند. می‌خواستم از آنها درباره اینکه از پسرک فال خریده‌اند یا نه سوال کنم. اما می‌ترسیدم جواب آنها این باشد که: "آری! آخرین فالش را من خریدم!"